محمد خزائلى
188
شرح بوستان ( فارسى )
شنيدم كه جشنى ملوكانه ساخت * چو چنگ اندر آن بزم ، خلقى نواخت ( 1 ) در ذكر حاتم كسى باز كرد * دگر كس ثنا گفتن آغاز كرد حسد مرد را بر سر كينه داشت * يكى را به خون خوردنش برگماشت : كه تا هست حاتم در ايام من ، * به نيكى نخواهد شدن نام من بلاجوى ، راه بنى طى گرفت * به كشتن جوانمرد را پى گرفت جوانى به ره پيش باز آمدش * كزو بوى انسى فراز آمدش ( 2 ) نكوروى و دانا و شيرين زبان * بر خويش بردش شبى ميهمان كرم كرد و غم خورد و پوزش نمود ( 3 ) * بدانديش را دل به نيكى ربود نهادش سحر بوسه بر دست و پاى * كه نزديك ما چند روزى بپاى ( 4 ) بگفتا نيارم شد اينجا مقيم * كه در پيش دارم مهمى عظيم بگفت ار نهى با من اندر ميان ، * چو ياران يكدل بكوشم به جان به من دار گفت اى جوانمرد گوش * كه دانم جوانمرد را پردهپوش ( 5 ) در اين بوم ، حاتمشناسى مگر ؟ * كه فرخنده رايست و نيكوسير سرش پادشاه يمن خواستست ، * ندانم چه كين در ميان خاستست ؟ گرم رهنمايى به آنجا كه اوست ، * همين چشم دارم ز لطف تو دوست بخنديد برنا : كه حاتم منم * سر اينك جدا كن به تيغ از تنم نبايد ( 6 ) كه چون صبح گردد سپيد ، * گزندت رسد يا شوى نااميد . . . . . . . . . .